|
راه ِ من... |
|
اندیشه آدمی ، چراغ راه زندگی اوست ؛ پس می اندیشم. |
+ تجربه شده در 87/05/02ساعت 11:26 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
خط خطی های بی وقفه ، رنگ های متضاد، نشانه های گم! صداهای مغشوش! و باز هم سپیدی ای شناور در این میان.... تهی ، گم، خالی... و گویی ــ باز هم ــ جای چیزی در این میانه خالیست! پ.ن: خسته که می شوم از این ثانیه ها، تنهایی ام را بدست باد می سپرم از روزن ِ صبور ِ تنگِ پنجره ای به نام ِ ـــ دل ـــ ! پ.ن : تصمصمیم می گیرم که یه جورایی عوض شم... فقط به خاطر تو و خودم که میل به بهتر شدن دارم ،ل ا ل ه!
+ تجربه شده در 87/04/27ساعت 23:42 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
بابایی جونم!مهـــربونم! مهربانی و محبتت سرمشق ِ زندگی ِ منه! مهربونم!صبــــور! دستاتو می بوسم! همان که سایبان ِ لحظه های سختی ِ مـــاست... از این که هستی "بابا جونی" خدا را شکر میکنم! زیاد.... پدر جونم! روزت مبارک! زنده باشی و سلامت بمانی سالهای سال!
+ تجربه شده در 87/04/26ساعت 10:42 درراه سفرِ هاجر بانو ...
دوستی می گفت: چرا می نویسی "هی رفیق!" "هی" معنی خوبی ندارد! با اینکه با نوشتن ِ"هی رفیق!" ، احساس ِ دوستی ِ بیشتری به من دست می داد، ولی باشد به خاطر گل ِ روی همه دوستان!باشد! تا اطلاع ثانوی "هی رفیق!" تعطیل شد!مگر آنکه خودت بخواهی! "رفیق!" "رفیق جان!" . . .
+ تجربه شده در 87/04/25ساعت 12:34 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
روحش شاد آن که گفت: سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش! پ.ن: آخه دیگه چقدر سخت؟؟یعنی حد نداره؟ یا اینکه: من کم طاقت شدم؟؟
+ تجربه شده در 87/04/24ساعت 23:0 درراه سفرِ هاجر بانو ...
باشه " خود ــ آ / خـــدا " جونم ، باشه! حرفی نیست! دیگه مزاحمت نمی شم ؛ فکر می کنم حسابی سرت شلوغه! من فقط صبـــر میکنم!
+ تجربه شده در 87/04/21ساعت 11:27 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
ـ تنهایی ـ شاید یه راهه،
راهی ِ تا بی نهایت،
ـ قصه همیشه تکرار ـ
هجرت و
هجرت و
هجرت ...
+ تجربه شده در 87/04/16ساعت 13:46 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
خسته شده ام، دستم درد می کند ، خیلی.... همان دستی که به قلبم وصل است... پ .ن:و ما همچنان روزه می گیریم ( از همان روزه ها که شما بهتر می دانید...)
+ تجربه شده در 87/04/13ساعت 9:20 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
در درونم، چیزی را شبیه یک علامت سوال بزرگ که هر روز بزرگ و بزرگتر می شود، ــ پرورش داده ام ــ : "ما؛ این آدمهای رمزآلود شگفت ، نگاههای شگفت، اندیشه های شگرف ، درد های همیشه زخمی، و دنیای پررمز و راز ِ بی انتهایمان... و همان علامت سوال که بزرگ و بزرگتر می شود... " پ.ن ۱:راست می گفت کسی : خدایان آفریننده قاتلان خویشند...
+ تجربه شده در 87/04/09ساعت 22:50 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
شایـــد چیــــــزی شبیـــه روزه... نه از آن روزه ها که همه جا رواج دارد! اگـــر دلـــم دوباره بهانـــه نگیرد... ......................................................................................... ۱) ره آوردهای خاص ِ ــ زنده گی ــ ، همواره در ــ سکوت ــ پیشکش می شوند... دوستی و عشق میلاد و مرگ شادی و درد گل و طلوع خورشید و ــ سکوت ــ به مثابه فضای ژرف فرزانگی...*
.........................................................................................
۲) "یکدیگر را می آزاریم بی آنکه بخواهیم
شاید بهتر آن باشد دست در دست هم دهیم بی سخنی
دستی که گشاده است ،
می برد
می آورد
رهنمونت می کند به خانه ای که
گرمایش هستی بخش است...."*
*ّهر دو شعراز مارگوت بیکل ،ترجمه احمد شاملو با یه کم فراموشی از هــاجر
.........................................................................................
+ تجربه شده در 87/04/06ساعت 9:14 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
مهربان مادر جانم! دوستم ! زیبــــا ! تمام زنده گیم ارزانی ِ لبخند مهربانت! به قول معروف: زیبا سلام! زیبا هوای حوصله ابری است ، چشمی از عشق ببخشایم... پ . ن ۱: لطفا نصیحت نکنید ولی گاهی حس می کنم: از تمام دنیا گله دارم... پ . ن ۲: و گاهی وقتها آنقدر همه چیز را دوست دارم که غم برایم واژه غریبی می شود! پ.ن ۳: و لحظه لحظه های این دنیایم آمیخته ای است از تمام حس ها و تجربه های متضاد و دوستداشتنی ! چه غم و چه شادی اش می سازد روح را، صیقلش می دهد و آبدیده اش می کند...
+ تجربه شده در 87/04/04ساعت 2:56 درراه سفرِ هاجر بانو ...
سفر نکنی ، اگر چیزی نخوانی اگر به ـ اصوات زنده گی ـ گوش فرا ندهی اگر از خودت قدردانی نکنی... به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر... زمانی که خودباوری را در خود بکشی وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند... به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر... اگر برده عادات خود شوی اگر ـ همیشه از یک راه تکراری ـ بروی ... اگر ـ روزمرگی را تغییر ندهی ـ اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی... تو به آرامی آغاز به مردن می کنی ... اگر از شور وحرارت از احساسات سرکش ـ و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند ـ و ضربان قلبت را تندتر می کنند دوری کنی.... تو به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر ... اگر هنگامی که با شغلت ، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی... اگر برای مطمئن در نامطمئن خطرنکنی ـ اگر ورای رویاها نروی ـ اگر به خودت اجازه ندهی ، که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی... امروز زنده گی آغاز کن! امروز مخـــاطره کن! امروز کاری بکن! ـ نگذار به آرامی بمیری ـ ـ شادی ـ را فراموش نکن !* ....................................................... پ.ن1: واژه به واژه این شعر برایم مقدس است. پ.ن۲: *از پابلو نرودا پ.ن۳: از صفورایم ممنونم... به خاطر اینکه کنارم بود و اینکه تصمیم گرفتیم این واژه ها را با یکدیگر زنده گی کنیم...
+ تجربه شده در 87/03/31ساعت 17:5 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
شاید وقتی دیگر
در جایی
دوباره در لباس مردی ژنده پوش که آرام نی می نوازد
دلم بخواهد ـ همین جا ـ با شم...
کسی چه می داند....
+ تجربه شده در 87/03/26ساعت 8:51 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
" هلیا جانم ، متولد ماه مهرو علیرضا "باشد ، بازی قبول: ***تیک. . . تاک. . . تیک. . . تاک. . . من اینجا ایستاده ام و تنها 24 واحدِ دیگر نفس می کشم این زنده گی را... مدام در دلم تکرار می شود: که بودم؟ چه می خواستم؟ چه شدم؟ انگار روی صخره ای لب رودخانه نشسته ام همان که قرار گاه من و فاطمه است(همیشه) در درکه...خدایا چه می گویم اینجا که خانه مادربزرگ( ماشَـک* ) است...با همه توانم نفس می کشم بوی شالیزار را همان که خیالش از مشام جانم هیچ شبی از من دور نبوده ... آرام گام بر می دارم از همان راه قدیمی؛ از "بَلته* " را البته دوست دارم بدوم یک نفس تا درخت "خُوج* " که تاب کودکی هایم را به دستهای مهربانش می آویختم... همان که کمی جلوتر از "تیلَمبار* "قدیمی (که روی پشته طلایی و خشک کاههای ِ جلویش ،برای اولین بار کتاب "آیین دوستیابی " دیل کارنگی را خواندم...و چه رویاهای شیرینی در سر داشتم...) ـ کودک ـ می شوم ، تاب می خورم بلنــــد بلنــــد بلنــــد بلنــــدتر ... و باز هم مثل همان روزهای شیرین ِ مهربان، باد در آغوشم می کشد و موهایم را نوازش می دهد، و باران...همان که محرم لحظه های تنهایی دلم است؛ خوشامدی باران به لحظه های واپسینم... و من دوباره تر می شوم از لهجه خیسش ... تیک. . . تاک. . . ظهر می شود و من هنوز گویی رویاهایم را ، زنده گی ام را دودستی چسبیده ام... هی هـــاجر! این را می دانی و دوباره(باز) به عادت پیشینی؟ دلم می خواهد از ماشک تا "آستانه" (همان خانه شمالمان را می گویم) پیاده بروم ، ولی گویی ثانیه ها بی رحمند و من ناگزیر از رفتن... نمی دانم چرا به یاد تنهایی ِ گل فروش میدان ولیعصر می افتم!(می شناسیدش :همان که همیشه جلوی سینماست...) حالا حس می کنم چقدر شبیه به هم بودیم ـ تنها و عاشق غنچه های گل رز ـ و البته ع ش ق... همان که هنوز نیافتمش در وجود کسی مثل هیچکس... تیک. . . تاک. . . هی هـــاجر! زودباش ! ـ باشد: "سحر " را می خواهم ببینم (حتما) ، صفورا ، فاطمه و شراره ... بایستی ازبچه های شرکت( شیما،تینا و رئیس ،سپیده،خانم فرجی و دیویدپرفسور) هم خداحافظی می کردم ولی گویی حداقل 48 ساعت کم دارم... به خانه شمالم که می رسم ـ به رویای کودکیم ـ می روم روی تراس طبقه بالا (همیشه یک صندلی آنجاست) باغ پردرخت جلوی خانه را نفس می کشم و یکبار دیگر به کوههای سبز لاهیجان نگاه می کنم... آسمان دوباره دلش گرفته ، نمی دانم چرا امروز دلتنگی می کند ... ***تیک. . . تاک. . . تیک. . . تاک. . . هی هـــاجر! دوباره کوله بار سفر ِ همیشگی ات را بردار و راه بیفت ... همان جاده قدیمی... همان ماه و ستاره و حرفهایی که تمام گردنه ها و کوههای جاده (هربار از تو) شنیده اند... اگر نمیرسی همه دوستانت را ببینی ، به دستبوسی مادر که می رسی، نه؟ ـ فدای یک تار مویش، چرا که نه و البته پدر... پس اندازم که زیاد نیست ولی خالی می کنم حسابم را... به تهران که می رسم یک دسته گل حسابی بزرگ رز می خرم برای مادرعزیزتر از جان و بابای مهربانم...راستی امشب جشن من است همه باید شیرین کام باشند... روی ماه مادرم را می بوسم و دستان پدر... ـ معصومم ! تمام کتابهایم مال تو (غیر از کتابهای معماریم که زحمتش را بکش برای کتابخانه آستانه...) ـ کامپیوترم مال تو سمیه جونم... خالیش کن به روش خودت... مواظب گل زنده روی میزم باش...خوب نفس می کشد... گویی کاری نمانده...چرا!!!! یک چای می خواهم ! تلخ و داغ لطفا! و دیگر هیچ... ـ و می نویسم برای همراهان زنده گیم: اکنون مرگ می تواند فراز آید اکنون می توانم بگویم که زنده گی کرده ام... و امشب پشت حصار مبهم زنده گی چشم می گشایم به آرامش ، شاید... ***تیک. . . تاک. . . تیک. . . تاک. . . و من اکنون تمام دنیا را زنده گی کرده ام بااینکه خیلی دلم می خواست"پاریس"را ببینم(یک دل سیر)... کسی چه می داند.... شاید بار دیگر همان جا دوباره در لباس مردی ژنده پوش که آرام نی می نوازد دلم بخواهد در ایران باشم... کسی چه می داند.... تیک. . . تاک. . . که بودم؟ چه می خواستم؟ چه شدم؟ و اکنون آماده ام... ـ مهربانم ـ مرا به حرمت لحظه های تنهایی ِ دلم به تنهایی خودت بپیوند.... پ.ن:ببخشید اگر از واژه های زبان مادری استفاده کردم، حرفهای دل است دیگر ...کاری از دستم بر نمی آید جز معنی کردنش... ماشَک: یکی از روستاهای زیبا و سرسبز شرق گیلان (از توابع آستانه اشرفیه) که بخش عمده اش را شالیزارهای سبز برنج پوشانده است. بَلته: در گویش گیلکی به در خانه های روستایی که از اتصال افقی و عمودی چند تیر چوبی است، می گویند. (مولود هم گفته: بلته دروازه ورودی خانه های روستایست) خوج: نوعی درخت تنومند میوه بومی گیلانی که نوعی گلابی وحشی محسوب می گردد. تیلَمبار: در گویش گیلکی به همان انبار برنج و سایر محصولات کشاورزی می گویند.